کد خبر: 14558
تاریخ انتشار: اردیبهشت 3, 1405

 چرا «مذاکره» با وجود محاصره دریایی و تهدید قابل قبول نیست؟

 چرا «مذاکره» با وجود محاصره دریایی و تهدید قابل قبول نیست؟

خبرگزاری مهر، گروه بین‌الملل: رفتارهای اخیر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا در قبال ایران بیش از هر چیز بازتاب تقابل دو منطق متفاوت در سیاست خارجی است: از یک‌سو منطق «فشار برای وادارسازی به مذاکره» که از سوی واشنگتن دنبال می‌شود و از سوی دیگر منطق «رد مذاکره تحت فشار» که به‌عنوان یکی از اصول تثبیت‌شده در رفتار جمهوری اسلامی ایران عمل می‌کند.

در این میان، نکته کلیدی این است که ایران اساسا مذاکره را رد نمی‌کند؛ بلکه نوع خاصی از مذاکره را نمی‌پذیرد: مذاکره‌ای که در سایه تهدید، محاصره و اجبار شکل گرفته باشد. تجربه‌های گذشته نشان داده است که چنین مذاکره‌ای نه‌تنها دستاوردی برای تهران ندارد، بلکه می‌تواند به تحمیل هزینه‌های مضاعف و حتی تضعیف موقعیت راهبردی کشور منجر شود.

در ماجرای اخیر، اعمال و تداوم محاصره دریایی از سوی آمریکا دقیقا در همین چارچوب قابل تحلیل است. این اقدام، صرفا یک ابزار فشار اقتصادی یا نظامی نیست، بلکه حامل یک پیام سیاسی روشن است: «مذاکره، اما از موضع ضعف». به بیان دیگر، واشنگتن تلاش می‌کند شرایطی ایجاد کند که ایران در برابر یک انتخاب دوگانه قرار گیرد؛ یا پذیرش مذاکره تحت فشار، یا تحمل هزینه‌های فزاینده.

اما پاسخ تهران به این معادله از پیش مشخص بوده است. ایران به‌صراحت اعلام کرده که تا زمانی که محاصره دریایی و فشارهای هم‌زمان ادامه داشته باشد، هیچ‌گونه مذاکره‌ای در کار نخواهد بود. این موضع برآمده از یک دکترین مشخص در سیاست خارجی است؛ دکترینی که بر سه اصل «عزت، حکمت و مصلحت» استوار شده است.

اصل «عزت» به این معناست که ایران نمی‌پذیرد در موقعیتی قرار گیرد که مذاکره به‌عنوان نشانه‌ای از عقب‌نشینی یا تسلیم تعبیر شود. در روابط بین‌الملل، نحوه ورود به مذاکره به‌اندازه نتیجه آن اهمیت دارد. اگر یک کشور از موضع ضعف پای میز مذاکره بنشیند، طرف مقابل از همان ابتدا دست بالا را خواهد داشت و چارچوب گفت‌وگو را به نفع خود تنظیم می‌کند.

اصل «حکمت» ناظر بر این واقعیت است که هر مذاکره‌ای باید بر اساس محاسبه دقیق هزینه–فایده صورت گیرد. مذاکره‌ای که در آن طرف مقابل هم‌زمان از ابزار تهدید و فشار استفاده می‌کند، اساسا فاقد توازن است و احتمال دستیابی به یک توافق پایدار و متوازن در آن بسیار پایین خواهد بود.

و در نهایت، اصل «مصلحت» بر ضرورت تأمین منافع ملی تأکید دارد. اگر ورود به یک مذاکره نتواند منافع ملموسی برای کشور به همراه داشته باشد، یا حتی به تضعیف موقعیت آن بینجامد، چنین مذاکره‌ای از اساس فاقد توجیه است.

با این چارچوب، می‌توان فهمید که چرا ایران در برابر فشارهای اخیر آمریکا، نه‌تنها عقب‌نشینی نکرد، بلکه موضع خود را صریح‌تر از گذشته بیان کرد. این موضع، در عمل معادله طراحی‌شده از سوی واشنگتن را برهم زد و آن را با یک بن‌بست راهبردی مواجه کرد.

در این نقطه، رفتار دونالد ترامپ بار دیگر همان الگوی آشنا را بازتولید کرد؛ الگویی که می‌توان آن را ترکیبی از «تهدید حداکثری» و «عقب‌نشینی در لحظه تصمیم» دانست. او در روزهای ابتدایی با ادبیاتی تند و قاطع از پایان آتش‌بس سخن گفت و تلاش کرد با تعیین ضرب‌الاجل‌های پیاپی، فضای روانی را به نفع خود شکل دهد. هدف روشن بود: کشاندن ایران به میز مذاکره از طریق افزایش فشار.

اما زمانی که این فشارها به نتیجه نرسید و تهران حاضر به تغییر موضع خود نشد، واشنگتن با یک انتخاب دشوار مواجه شد. تشدید تنش می‌توانست پیامدهایی فراتر از کنترل به همراه داشته باشد؛ از اختلال در بازارهای جهانی انرژی گرفته تا گسترش دامنه درگیری در منطقه. در مقابل، عقب‌نشینی و تمدید آتش‌بس، هرچند از نظر سیاسی هزینه‌بر بود، اما ریسک‌های کمتری داشت.

انتخاب نهایی، بار دیگر گزینه دوم بود. این همان نقطه‌ای است که تحلیلگران از آن با عبارت «ترامپ همیشه عقب نشینی می کند» «Trump Always Chickens Out» یاد می‌کنند؛ الگویی که در آن، تهدیدها بیش از آن‌که مقدمه اقدام باشند، ابزاری برای چانه‌زنی تلقی می‌شوند.

اما مسئله صرفا به رفتار ترامپ محدود نمی‌شود. نکته مهم‌تر، پیامدهای این الگو برای طرف مقابل است. وقتی کشوری مشاهده می‌کند که ایستادگی در برابر فشار، در نهایت به عقب‌نشینی طرف مقابل منجر می‌شود، به‌طور طبیعی انگیزه بیشتری برای تداوم این رویکرد پیدا می‌کند. این همان چرخه‌ای است که در روابط ایران و آمریکا به‌وضوح قابل مشاهده است.

از سوی دیگر، تجربه نشان داده است که ورود به مذاکره تحت فشار، نه‌تنها به امتیازگیری منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند به نوعی «تحقیر سیاسی» نیز بینجامد. در چنین شرایطی، طرف مقابل مذاکره را نه به‌عنوان یک فرآیند برابر، بلکه به‌عنوان ابزاری برای تثبیت برتری خود می‌بیند. نتیجه، توافقی خواهد بود که در آن توازن به‌شدت به نفع یک طرف برهم خورده است.

در واقع، مذاکره زمانی معنا پیدا می‌کند که دو طرف از حداقلی از توازن برخوردار باشند. این توازن لزوما به معنای برابری کامل قدرت نیست، بلکه به این معناست که هیچ‌یک از طرفین نتواند اراده خود را به‌طور یک‌جانبه بر دیگری تحمیل کند. در غیاب چنین توازنی، آنچه رخ می‌دهد بیشتر شبیه «دیکته کردن شروط» است تا مذاکره واقعی.

بر همین اساس، اصرار ایران بر رفع فشارها پیش از ورود به هرگونه گفت‌وگو یک ضرورت راهبردی است. این موضع، در واقع تلاشی برای بازگرداندن حداقلی از توازن به معادله است؛ توازنی که بدون آن، هرگونه مذاکره‌ای از پیش محکوم به شکست یا بی‌نتیجه بودن است.

از منظر کلان‌تر، این تقابل نشان‌دهنده محدودیت‌های سیاست «فشار حداکثری» نیز هست. این سیاست بر این فرض استوار است که افزایش فشار، در نهایت طرف مقابل را به پذیرش شروط وادار خواهد کرد. اما در عمل، زمانی که طرف مقابل دارای سطحی از تاب‌آوری و بازدارندگی باشد، نتیجه می‌تواند معکوس شود: فشار بیشتر، مقاومت بیشتر.

در چنین شرایطی، ادامه این مسیر نه‌تنها به تحقق اهداف اولیه منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند به فرسایش اعتبار تهدیدها نیز بیانجامد. در روابط بین‌الملل، اعتبار یکی از مهم‌ترین سرمایه‌هاست. اگر تهدیدها بارها تکرار شوند اما به اقدام عملی منجر نشوند، به‌تدریج اثرگذاری خود را از دست می‌دهند.

در کل آنچه در هفته‌های اخیر میان ایران و آمریکا رخ داده، جلوه‌ای از یک شکاف عمیق‌تر در منطق‌های سیاست خارجی دو طرف است. از یک‌سو، تلاش برای وادارسازی از طریق فشار و تهدید؛ و از سوی دیگر، تأکید بر این اصل که مذاکره تنها زمانی معنا دارد که از موضعی مبتنی بر عزت، حکمت و مصلحت انجام شود.

در این میان، تجربه نشان داده است که هرگاه این اصول نادیده گرفته شده‌اند، نتیجه‌ای جز هزینه و تحقیر به همراه نداشته‌اند. به همین دلیل است که ایران، دست‌کم در شرایط فعلی، مسیر خود را به‌روشنی انتخاب کرده است: نه گفتن به مذاکره تحت فشار و تأکید بر این واقعیت که هرگونه گفت‌وگو، تنها در شرایطی می‌تواند معنا پیدا کند که توازن، احترام متقابل و منافع واقعی در آن لحاظ شده باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *