کد خبر: 15184
تاریخ انتشار: اردیبهشت 5, 1405معلمانی که آینده ایران را میسازند
خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: باد از فراز دشتهای باز مرزی میگذرد و به گنبد آبی آسمان میخورد؛ جایی که کلاس درس، سقف همیشگی ندارد و گاهی زیر آسمان خدا شکل میگیرد. اینجا روستای گِنانلوست؛ نقطهای در صفر مرزی که روزگار جنگ و سالهای دور هنوز ردّ خود را بر چادرهای عشایری و خانههای کوچک گذاشته است. اما در همین سکوت روستا، صدای ورقزدن کتابها و پرسش دانشآموزان ششنفره یک کلاس چندپایه، نوید زندگی دوباره میدهد؛ زندگیای که معلمی جوان و سختکوش، با دستان خودش زنده نگه داشته است. خانههای دورافتاده، جادههای خاکی و فاصله طولانی تا نزدیکترین شهر، هیچکدام نتوانستهاند چراغ آموزش را خاموش کنند. در روستای دیگری بنام آغکند(آقکند)، چند کیلومتر آنطرفتر، حسینیهای ساده هر هفته توسط یک معلم دهه هشتادی دو بار تبدیل به کلاس طراحی و دوخت میشود؛ جایی که نخ و سوزن در دستان دختران هنرآموز، امید را میدوزد و مسیر آیندهشان را شکل میدهد. این گزارش روایت تلاش دو معلم است؛ دو بانو که باور دارند آموزش، حتی اگر در دشت باشد یا در حسینیهای گرم و ساده، باید ادامه پیدا کند. آنها برای رساندن یادگیری به دانشآموزان، راههای پرپیچوتاب را طی کردهاند و سختیها را با لبخند پشت سر گذاشتهاند. کلاس زیر آسمان خدا؛ گفتوگو با زهرا کوهی، مدیر آموزگار مدرسه شهید اسدی در دل دشتهای پهناور مرزی، جایی که افق به آرامی در آغوش آسمان گم میشود و باد نرم دشت از میان علفزارها عبور میکند، گاهی کلاسی شکل میگیرد که دیوار و سقف ندارد؛ کلاسی که تختهاش ساده است اما شوق یادگیری در آن زنده و پررنگ. اینجا روستای گِنانلوست؛ نقطهای دور از هیاهوی شهر، جایی میان سکوت طبیعت که هنوز صدای ورق خوردن کتابها و پرسشهای کودکانه در آن جریان دارد. زهرا کوهی، مدیرآموزگار مدرسه عشایری شهید اسدی، در گفتگو با خبرنگار مهر می گوید: از همان سالهای کودکی رؤیای معلم شدن را در دل داشت. میگوید علاقه به آموزش از همان زمان در وجودش ریشه گرفت؛ علاقهای که سالها بعد، با برگزاری آزمون استخدامی آموزشوپرورش، شکل جدیتری به خود گرفت. با همان شوق قدیمی در آزمون شرکت کرد و حالا در همین نقطه دورافتاده از کشور، میان دشتهای مرزی، کلاس درسی را اداره میکند که شاید ساده به نظر برسد اما سرشار از معناست. وی درباره شرایط خاص تدریس در این منطقه میگوید: زندگی در منطقه صفر مرزی ویژگیها و محدودیتهای خاص خودش را دارد. در دورههایی که به دلیل شرایط جنگی اعلام شده بود کلاسها به صورت حضوری برگزار نشود، او راهی متفاوت را انتخاب کرد؛ راهی که به جای تعطیل شدن آموزش، آن را به دل طبیعت برد. کلاسها زیر آسمان باز و در میان دشت برگزار شد. جایی که نسیم دشت میوزد، آسمان آبی بالای سر گسترده است و کودکان در آغوش طبیعت درس میخوانند. به گفته وی، همین فضای متفاوت باعث شد حالوهوای یادگیری نیز تغییر کند؛ تجربهای که حتی به گفته خودش، تمرکز و یادگیری دانشآموزان را بیشتر کرده است. مدرسه کوچک است و تعداد دانشآموزان اندک، اما مسئولیتها گسترده؛ کوهی در این مدرسه همزمان چند نقش را برعهده دارد. وی توضیح میدهد: با احتساب پیشدبستانی، پنج پایه تحصیلی را همزمان تدریس میکند و در مجموع شش دانشآموز در پایههای مختلف دارد. هر کدام در مرحلهای متفاوت از مسیر آموزش قرار گرفتهاند و هرکدام نیازمند توجه و زمان جداگانهاند. مدیریت چنین کلاسی ساده نیست. وقتی از او میپرسم چگونه چند پایه متفاوت را در یک فضای واحد اداره میکند، لبخند میزند و میگوید: سختیهایش کم نیست، اما عشق به معلمی و حس مسئولیت نسبت به این کودکان، همه چیز را ممکن میکند. وی میگوید: در چنین شرایطی باید زمان را با دقت تقسیم کرد؛ لحظهها اهمیت پیدا میکنند و حتی زنگ تفریح هم نیازمند برنامهریزی است. کمبود امکانات وجود دارد، اما تلاش میکند با استفاده از وسایل بومی و امکانات محلی، فضای آموزشی را برای دانشآموزان دلنشین نگه دارد تا آنها احساس کمبود نکنند. گاهی آنقدر در جریان تدریس و آموزش غرق میشود که گذر زمان را حس نمیکند. خودش میگوید: بارها پیش آمده که آنقدر در توضیح درس و پاسخ به پرسشهای بچهها مشغول شده که متوجه پایان زمان کلاس نشده است؛ تا جایی که تماس اولیای دانشآموزان به او یادآوری کرده که زمان آموزشی به پایان رسیده است. همراهی خانوادهها نیز نقش مهمی در ادامه این مسیر داشته است. کوهی میگوید: خانوادهها در این منطقه با وجود همه دشواریها، همراه و همدل بودهاند. حتی کودکان هم هیچگاه اعتراضی نکردهاند که چرا کلاسها مجازی نیست. در مناطق عشایری و مرزی، آموزش مجازی همیشه کارآمد نیست؛ بسیاری از خانوادهها امکان یا سواد لازم برای همراهی با این شیوه را ندارند. به همین دلیل خود دانشآموزان نیز میدانند که حضور در کلاس، دیدن معلم و یادگیری در کنار هم، برایشان مفیدتر است و همین نگاه باعث شد کلاسهای حضوری با انگیزه بیشتری ادامه پیدا کند. وقتی از خاطراتش میپرسم، بیش از هر چیز از شوق کودکان یاد میکند، میگوید: وقتی زنگ تفریح میشود، بچهها با هیجان به سمت تپهها و دامنههای اطراف میدوند؛ در دل دشت و میان کوهها بازی میکنند و شادیشان در طبیعت گسترده میشود. همان لحظهها برای او تصویری زنده از کودکی است؛ کودکانی که کلاس درسشان در دل طبیعت شکل گرفته است. با این حال، مسیر معلمی در چنین مناطقی همیشه هم ساده و آرام نیست. وی از روزی یاد میکند که باران شدیدی باریده بود و جادههای خاکی منطقه به گل نشسته بودند. در همان روز، خودروی او در میان گل فرو رفت و هرچه تلاش کرد نتوانست آن را بیرون بیاورد. ناچار شد ادامه مسیر تا مدرسه را پیاده طی کند. بعدتر با کمک اهالی روستا توانست خودرو را از گل بیرون بیاورد. با وجود تمام سختیهای آن روز، میگوید آن خاطره هنوز هم در ذهنش مانده است؛ خاطرهای که در کنار دشواری، تصویری از همدلی و همراهی مردم روستا را نیز در خود دارد. در پایان، وقتی از او درباره نگاهش به معلمی میپرسم، پاسخ کوتاه اما عمیقی میدهد، میگوید: معلمی شغلی پیامبرانه است؛ کاری که بدون احساس مسئولیت و تعهد واقعی نمیتوان آن را ادامه داد. از سال ۱۴۰۰ وارد این مسیر شده و حالا چند سال است که در همین راه قدم میزند. آرزویش ساده اما بزرگ است: اینکه هیچیک از بچههایش از مسیر یادگیری عقب نمانند و فرصت آموختن برایشان همیشه زنده بماند. در دشتهای مرزی گِنانلو، جایی که کلاسها گاهی زیر آسمان باز شکل میگیرد، شاید امکانات اندک باشد، اما چیزی که جریان دارد از جنس امید است؛ امیدی که در نگاه یک معلم و شوق چند کودک برای آموختن معنا پیدا میکند. در ادامه این روایت، قدم به روستای آغکَند(آقکند) میگذاریم. روایت معلم دهه هشتادی از شوق آموزش در دل جادههای روستایی جاده باریک روستایی از میان دشتها و باغها میگذرد؛ پیچ میخورد، بالا میرود و دوباره در دل طبیعت آرام میگیرد. در همین مسیر، هر روز دختری از نسل دهه هشتاد راهی کلاسی میشود که شاید شبیه هیچ کلاس رسمی دیگری نباشد؛ کلاسی که گاهی در خانهای روستایی شکل گرفته و حالا در فضای آرام یک حسینیه ادامه پیدا کرده است. مقصد اما همان، آموزش، آن هم با تمام دل است. فاطمه قرهداغی، در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: هنرآموز هنرستان حجاب در رشته طراحی دوخت، از همان سالهای کودکی با نخ و پارچه و طرحهای رنگی آشنا بود. علاقهای که از بازیهای کودکانه با پارچهها شروع شد، کمکم مسیر زندگیاش را ساخت؛ مسیری که از دانشگاه گذشت و حالا به کلاس درس رسیده است. وی میگوید: همین علاقه قدیمی بود که باعث شد امروز در جایگاه معلم بایستد و تجربههایش را به نسل بعدی منتقل کند. امسال نخستین سالی است که وی به عنوان هنرآموز مشغول تدریس شده است؛ تجربهای تازه که با یک دغدغه جدی همراه بود. هنرجویان باید از همان ابتدا پایهای محکم پیدا کنند. برای او مهم بود که آموزش صرفاً در حد توضیح و تئوری باقی نماند؛ رشته طراحی دوخت بدون کار عملی معنایی ندارد و مهارت واقعی در دل کار با دست شکل میگیرد. در روزهایی که بخاطر جنگ تحمیلی رمضان کلاسها به سمت مجازی شدن میروند، او تصمیم دیگری گرفت. فاصله روستاها، جادههای طولانی و شرایط خاص کشور میتوانست بهانهای برای سادهتر شدن کار باشد، اما برای قرهداغی آموزش چیزی نبود که بتوان به راحتی از کنارش گذشت. وی میگوید: مهمترین دغدغهاش این بود که هیچ هنرجویی از روند یادگیری عقب نماند. به همین دلیل کلاسهای عملی را حضوری برگزار کرد؛ حتی اگر رسیدن به کلاس، عبور از جادهای طولانی و پرپیچوخم باشد. مسیر کلاس از روستای شیرینبلاغ تا آقکَند(آغکند) ادامه دارد؛ جادهای روستایی که گاهی میان دشتهای باز میپیچد و گاهی از کنار باغها عبور میکند. برای او این مسیر تنها یک راه رفتوآمد نیست. میگوید هر بار که از میان این طبیعت عبور میکند، آرامشی در دلش مینشیند؛ گویی طبیعت پیش از ورود به کلاس، ذهنش را برای خلاقیت آماده میکند. همین آرامش و انرژی است که بعدتر در فضای کلاس میان هنرجویان جریان پیدا میکند. کلاسها در ابتدا در خانه یکی از دانشآموزان برگزار میشد. فضایی صمیمی داشت، اما مشکلات و محدودیتهای خودش را هم داشت. بعد از مدتی تصمیم گرفتند مکان دیگری پیدا کنند؛ جایی که هم فضای بیشتری داشته باشد و هم آرامش لازم برای کارهای عملی و انتخابشان به حسینیه روستا رسید. فضای باز، سکوت و حال و هوای معنوی آن باعث شد کلاس شکل تازهای بگیرد. دانشآموزان احساس راحتی بیشتری داشتند و خانوادهها هم با اعتماد بیشتری از این تصمیم استقبال کردند. البته رشته طراحی دوخت بدون ابزار و تجهیزات پیش نمیرود. چرخ خیاطی، اتو، میز اتو و وسایل مختلفی لازم است تا کار عملی معنا پیدا کند. در شرایطی که همه این امکانات یکجا فراهم نبود، هنرجویان خودشان دست به کار شدند. یکی چرخ خیاطی ، دیگری اتو، یکی هم میز اتو آورد. کمکم هرکدام سهمی از وسایل مورد نیاز کلاس را فراهم کردند تا کار متوقف نشود. همین همکاری ساده اما صمیمانه، کلاس را به فضایی زنده و پرانرژی تبدیل کرد. برای قرهداغی دیدن این همراهیها تنها یک کمک ساده نیست؛ نشانهای از علاقه و انگیزهای است که میان هنرجویان جریان دارد. وی میگوید: همین اشتیاق باعث میشود خستگی راه و دشواری مسیر معنای چندانی نداشته باشد. هر بار که میبیند دانشآموزان از روستاهای اطراف با شوق به کلاس میآیند، احساس میکند تصمیمش برای برگزاری حضوری کلاسها درست بوده است. او میتوانست راه سادهتری انتخاب کند و به سمت آموزش مجازی برود، اما باور داشت برخی چیزها فقط در کنار هم بودن؛ مهارت، تجربه و حتی انگیزه شکل میگیرد. حالا وقتی صدای چرخهای خیاطی در فضای حسینیه میپیچد و هنرجویان مشغول دوخت اولین طرحهایشان میشوند، برای او تمام سختی مسیر بیاهمیت میشود. قرهداغی میگوید :دیدن رشد هنرجویانش بزرگترین پاداش این تلاشهاست. اینکه بداند شاید همین کلاسهای ساده در دل یک روستا بتواند مسیر آینده چند دختر نوجوان را تغییر دهد، برایش کافی است. سهم کوچکی در ساختن آیندهای بزرگ؛ همین چیزی است که هر روز او را دوباره راهی همان جادههای پیچوتابدار میکند.




دیدگاهتان را بنویسید