کد خبر: 9009
تاریخ انتشار: بهمن 20, 1404ناگفتههایی خلبانان هوانیروز از جنگ؛ آمادهسازی 142 جنگنده در 17 ساعت
به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان، همزمان با روز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و در آستانه سالروز بمباران کوچه بینش، محفل خاطرهگویی «مشقهای ناتمام» برای هفتمین سال متوالی در زنجان برگزار شد؛ محفلی که نه شبیه یک مراسم رسمی، بلکه شبیه کلاسی بود که درسهایش با خون نوشته شده و هنوز زنگ پایانش به صدا درنیامده است. این آیین در فضای دبیرستان دخترانه ولیعصر(عج) برگزار شد؛ همانجایی که صدای دانشآموزان امروز، با خاطره دانشآموزان دیروز گره خورد. خلبانان نیروی هوایی ارتش، رزمندگان دوران دفاع مقدس، خانوادههای شهدا و جمعی از دانشآموزان، کنار هم نشستند تا روایتهایی را بشنوند که نه در کتابهای درسی آمده و نه از حافظه این شهر پاک شده است. سکوتی از جنس حقیقت با آغاز سخنان امیر سرتیپ جانباز یدالله واعظی، فضا به سکوتی آرام فرو رفت؛ سکوتی که نه تشریفاتی بود و نه تصنعی. صدای او آرام بود، اما پشت این آرامش، سالها پرواز، مأموریت و از دست دادن ایستاده بود. واعظی روایت خود را از بمباران مدرسه آغاز کرد، اما خیلی زود تأکید کرد که فاجعه، محدود به یک کوچه یا یک شهر نبود. او از ایوان غرب گفت؛ از روزهای ابتدایی جنگ، زمانی که مدرسهای دیگر هدف بمباران قرار گرفت و کودکان، پیش از آنکه معنای زندگی را کامل بفهمند، با مرگ روبهرو شدند. به گفته او، این حوادث تصادفی نبودند، بلکه نشانه جنگی بودند که هیچ خط قرمزی نمیشناخت. واعظی در ادامه، از روزهایی یاد کرد که همراه شهید کشوری، با بالگرد برای تخلیه مجروحان به دل میدان میزدند. او گفت شاید تعداد شهدا در برخی مأموریتها زیاد نبود، اما هر کدام دنیایی بودند و با رفتنشان، بخشی از این سرزمین خالی میشد. روایتش آرام پیش میرفت و سپس به نقطهای رسید که آسمان، قهرمان ماجرا شد. وقتی آسمان تصمیم گرفت او از پروازی گفت که چهارده روز به طول انجامید؛ روزهایی که گاه مجوز پرواز صادر نمیشد، اما واقعیت میدان جنگ، منتظر دستور نمیمانْد. واعظی عددی را بر زبان آورد که هنوز هم شنیدنش شگفتآور است: آمادهسازی 142 فروند هواپیما در کمتر از 17 ساعت. خودش گفت این اتفاق «عجیب و غریب» بود؛ نه از سر اغراق، بلکه از حیرت کسی که در دل آن لحظه ایستاده بود. دشمن را چنین توصیف کرد: دوازده لشکر تقویتشده، معادل حدود هجده لشکر. آنقدر نیرو که به تعبیر او، هر طرف که نگاه میکردی، تانک و نفربر دیده میشد. در مقابل، از وضعیت نیروهای خودی نیز گفت؛ صادقانه و بیپیرایه. از ارتشی که با زخمهای عمیق و پاکسازیهای گسترده مواجه بود و از سپاهی که هنوز به ساختار امروز نرسیده بود، اما ایستادند؛ نه بهدلیل مهیا بودن همهچیز، بلکه چون راه دیگری وجود نداشت. واعظی از نجات دزفول، از عملیاتهای دشت عباس و از تصمیمهایی گفت که شاید در چارچوب دستورالعملهای رسمی نمیگنجید، اما در تعریف وجدان، عین مسئولیت بود. او تأکید کرد که در بسیاری از مقاطع، فرماندهان و خلبانان، خودشان تاکتیک ساختند؛ با عقل، تجربه و گاهی فقط با دل. در پایان روایتش، جملهای گفت که بیش از هر تحلیل نظامی، باور یک عمر خدمت را در خود داشت:اگر ذرهای از خاک وطنم زیر پای بیگانه برود، همان ذره را با خون خودم میشویم. پنجاه ثانیهای که در آمار نمیآید پس از او، امیر سرتیپ عباس رمضانی میکروفون را به دست گرفت و محفل، رنگ دیگری به خود گرفت. چهره پخته و صدای مطمئنش، ترکیبی از صلابت نظامی و نگاه پدرانه داشت. او گفت بعضی حرفها را نمیشود توضیح داد؛ باید چشید. مثل تشنگی و وقت، همیشه برای گفتن همهچیز کم است. رمضانی از بازگشتش از آمریکا گفت و از درک تفاوت «موسیقی زنده» با صدای ضبطشده؛ تمثیلی که خیلی زود مخاطبان را به سالهای پیش از انقلاب برد. سپس تأکید کرد که در روایت قهرمانیهای ارتش، نیازی به اغراق نیست؛ واقعیت خود بهاندازه کافی بزرگ است. او مهر 59 را چنین توصیف کرد: عراق با دوازده لشکر پیادهـمکانیزه وارد شده بود، هزار کیلومتر مرز گشوده شده بود و روی زمین، هرچه بود، ایستادگی و خون بود. در آن شرایط، اگر آسمان نبود، شهرهایی مثل خرمشهر، سرنوشت دیگری پیدا میکردند. رمضانی از شبی در تبریز گفت که قرارگاه سربازان بمباران شد و 37 سرباز جوان در یک لحظه به شهادت رسیدند. «بعضی خاطرهها خاطره نیستند؛ زخماند»، این جمله را آرام گفت و مکث کرد. مأموریت سلیمانیه روایت او به مرداد 1365 رسید؛ مأموریتی در سلیمانیه و هدف قرار دادن کارخانه اسلحهسازی. رمضانی و همرزمش، میدانستند که منتظرشان هستند. پدافند دشمن تقویت شده بود و آسمان، امن نبود. او توضیح داد که خلبان در چنین شرایطی، اگر بخواهد بگریزد، خود را در معرض خطر بیشتری قرار میدهد؛ پس باید وارد آتش شد. بمب رها شد و هدف، منهدم. پس از آن، پنجاه ثانیه پرواز؛ پنجاه ثانیهای که به گفته او، در هیچ گزارش رسمی ثبت نمیشود. سپس کوهستان و سقوط. رمضانی از اسارت، از گردن شکسته و از لحظهای گفت که فهمید زنده مانده است. آمار اعلامشده از سوی دشمن—140 کشته و دهها مجروح—بخش عددی ماجرا بود، اما آنچه باقی ماند، همان پنجاه ثانیهای بود که انسان، از جان میگذرد. ببخشید که آنجا نبودیم در ادامه، امیر سرتیپ جلال آرام سخن گفت؛ نه پشت تریبون فرماندهی، بلکه روبهروی وجدان تاریخ. نگاهش را به چهرههای نوجوان دوخت و گفت امروز نیامده نصیحت کند، آمده بهعنوان یک پدربزرگ حرف بزند. او از دانشآموزانی گفت که در سال 1365، با دفترهای نیمهنوشته و مشقهایی ناتمام، در کوچهای باریک به شهادت رسیدند. سپس با صدایی که بغض، راهش را بسته بود، گفت:ببخشید ما را… که آن لحظه، آن ثانیه، در کوچه بینش نبودیم. آرام تأکید کرد اگر قوی نباشیم، اگر تاریخ را نفهمیم و اگر خیال کنیم ظلم، فقط متعلق به گذشته است، کوچه بینش میتواند تکرار شود؛ نه فقط در زنجان، که در هر شهر و هر نسل. خطاب به دانشآموزان گفت: شما زنده ماندهاید تا نگذارید آن خونها بیمعنا شود. لباس وداعهای تکراری آخرین روایت، سخنان امیر سرتیپ جلیل دهقان بود. او گفت تبریک روز نیروی هوایی، بیشتر شبیه مرور یک عمر است تا گفتن یک جمله ساده. از استادان و همرزمانش نام برد و تأکید کرد امنیت امروز، نتیجه ایستادن با جان است، نه با شعار. دهقان تصریح کرد این لباس، لباس عادت نیست؛ لباس وداعهای تکراری است. هر پرواز، خداحافظی دارد و برخی از این خداحافظیها، بازگشتی ندارند. او از آمادگی امروز نیروی هوایی در پایگاههای جنوبی کشور گفت و تأکید کرد این آمادگی، ضامن ماندن ایران است؛ نه در حرف، بلکه در عمل. وقتی کلاس درس، تاریخ شد در بخش پایانی مراسم، رئیس حوزه هنری استان زنجان با اشاره به اهمیت روایت در حفظ حافظه تاریخی، بمباران کوچه بینش را زخمی دانست که تنها با گفتن و شنیدن، از فراموشی نجات مییابد. شعرخوانی مدیر مدرسه نواب صفوی و روایت شاهدان عینی بمباران، پیوند عاطفی میان نسل امروز و دیروز را کامل کرد. در پایان، از امیران و خلبانان حاضر تجلیل شد و یاد 12 خلبان شهید استان زنجان گرامی داشته شد؛ مردانی که پرواز را انتخاب کردند، چون زمین، به نگهبان نیاز داشت. محفل «مشقهای ناتمام» به پایان رسید؛اما بعضی درسها، هنوز ادامه دارند. انتهای پیام/


دیدگاهتان را بنویسید