کد خبر: 11311
تاریخ انتشار: اسفند 26, 1404روایت تلخ شهادت دو امدادگر اورژانس شیراز
به گزارش خبرگزاری تسنیم از شیراز، جعفر کریمی، سوپروایزر عملیات اورژانس شیراز و مدیر اورژانس ناحیه شرق شیراز روایتی از ایثار دو شهید اورژانس فارس در حمله هوایی به شیراز برایم نوشته است: حوالی ساعت هشت و نیم شب چهاردهم اسفند بود. شیفت شب بودم. شبهای اورژانس همیشه بوی اضطراب میدهند؛ صدای بیوقفه تلفنها، آژیر آمبولانسها و دلهایی که پشت هر تماس میتپند. اما آن شب، از همان تماس اول فهمیدم قرار است شب متفاوتی باشد. گزارش دادند در منطقه زیباشهر انفجار رخ داده است. اضطراب شدیدی داشتم. اولین کاری که کردم تماس با پایگاه زیباشهر بود. با هوشنگ ترکعلیا تماس گرفتم؛ تکنسین اورژانسی که آن شب در پایگاه کشیک بود. گفتم: «هوشنگ… چی شده؟ حالتون خوبه؟» صدایش کمی گرفته بود، اما آرام جواب داد: «آره… ما خوبیم… فقط شیشههای پایگاه ریخته پایین و روی سر سجاد…» اسم سجاد که آمد، قلبم فشرده شد. گفتم: سریع از پایگاه خارج بشید. نیروهای امدادی رو میفرستم سمتتون. گفت: باشه… فقط بذار ببینیم راهی هست بتونیم بیایم بیرون… تماس قطع شد. همان لحظه دو آمبولانس برای امدادرسانی به زیباشهر اعزام کردم. اما بعد از آن… هرچه با هوشنگ تماس گرفتم، دیگر تلفنش را پاسخ نداد. دقایقی بعد، یکی از آمبولانسها تماس گرفت.گفت راه بسته شده و نمیتواند جلوتر برود. چند دقیقه بعد آمبولانس دیگری خبر داد به محل رسیده است.اما صدایش نگران بود. گفت: فقط سجاد چرخنده رو پیدا کردیم… از ترکعلیا خبری نیست… آن لحظه چیزی در دلم فرو ریخت. با خودم میگفتم: نه… حتماً جایی پناه گرفته… حتماً زنده است… اما دل آدم گاهی زودتر از عقلش حقیقت را میفهمد. به بیمارستانی رفتم که سجاد را منتقل کرده بودند. وقتی رسیدم، دیدم جمعیت زیادی جلوی اتاق احیا ایستادهاند. نزدیکتر شدم. سجاد روی تخت بود… و همکارانم دورش حلقه زده بودند. یکی ماساژ قلبی میداد…یکی دارو آماده میکرد… یکی دستگاه را نگاه میکرد… همه داشتیم برای نجات یکی از خودمان میجنگیدیم. برای نجات پدری که یک دختر هفتساله داشت. برای نجات همان مردی که همیشه با لبخند وارد شیفت میشد. سجاد چرخنده … اولین بار که دیدمش یادم هست از بندرعباس آمده بود و من لباس اورژانس تنم بود، او لباس شخصی. آمد جلو، سلام کرد و گفت:همکارتون هستم… مسئول اتوبوسآمبولانس اورژانس هرمزگان… دنبال انتقالی به شیرازم. از همان روز رفاقتمان شروع شد. سجاد همیشه لبخند میزد.از آن آدمهایی بود که وقتی وارد اتاق میشد، حال و هوای جمع عوض میشد. اما حالا… روی تخت احیا افتاده بود. موج انفجار بدنش را زخمی کرده بود.ترکشها بدنش را شکافته بودند. سوختگی شدید داشت و خونریزی داخلی امانش را بریده بود. خیلی سریع به اتاق عمل منتقل شد. همه امیدوار بودیم. اما امید … گاهی خیلی زود خاموش میشود. بعد از عمل، سجاد را به آیسییو بردند. چند دقیقه بعد…مانیتور صدای کشیدهای داد. خط صاف شد. آن لحظه…یکی از تلخترین شیفت های خدمتم در اورژانس شیراز بود. سجاد چرخنده رفت. پدری که دختر هفتسالهاش هنوز نمیدانست آن شب… پدرش دیگر به خانه برنمیگردد. اما هنوز یک امید در دل همه ما بود. هوشنگ… جوانی که تازه استخدام شده بود، پسری آرام، مودب، بیحاشیه…که همه همکاران دوستش داشتند. عروسیاش نزدیک بود و چند وقت دیگر قرار بود لباس دامادی بپوشد. منتظر بودم، هوشنگ تماس بگیرد و بگوید: زنده ام… همه همکاران، دعا میکردیم که زنده مانده باشد. ناگهان گوشیام زنگ خورد. دستم میلرزید نمیدانستم باید جواب بدهم یا نه اما جواب دادم. صدایی از آن طرف خط گفت: یک جسد پیدا کردیم.. با لباس اورژانس… دنیا دور سرم چرخید. دیگر لازم نبود چیزی بگویند. میدانستم. میدانستم آن لباس اورژانس …متعلق به چه کسی است. خانواده آمدند برای شناسایی و تأیید شد. هوشنگ ترکعلیا هم شهید شد. شهید شد برای وطن، برای خدمت به ایران برای خدمت به مردم ایران…. دامادی که قرار بود چند وقت دیگر کتوشلوار دامادی بپوشد… اما سرنوشت برایش لباس سفید اورژانس را انتخاب کرده بود. آن شب … در میان دود و آوار و انفجار دو نفر از بهترین همکارانمان را از دست دادیم. دو سفیدپوشی که برای نجات جان مردم رفتند… اما خودشان میان خرابهها جا ماندند. و هر بار که به آن شب فکر میکنم تصویر از ذهنم پاک نمیشود… هنوز صدای هوشنگ در گوشم هست که می گفت: خوبم، نگران نباش… پیراهن سفید اورژانس که میان آوار و انفجار جا مانده بود… پیراهنی که دیگر صاحب شهر از برای پوشیدنش بازنگشت. هوشنگ ترک علیا و سجاد چرخنده از کارشناسان عملیاتی پایگاه زیبا شهر اورژانس شیراز، در پی حملات هوایی جنایتکارانه آمریکایی-صهیونی 14 اسفند 1404 به درجه رفیع شهادت رسیدند و آسمانی شدند. انتهای پیام/424/
دیدگاهتان را بنویسید